نگاهت دیگر طعم دیروزها را ندارد،
می دانم امواج تو دیگر
به این ساحل نمی ریزد.
بیهوده می گردم،
بیهوده نمی گیرم ،
اینهمه پائیز .
فکر می کردم،
آنقدر درنگ خواهی کرد،
جرأت گفتن کنم.
کاش اینهمه حرف
از سبز نمی افتاد .
می دانم
از مد افتادم،
پلاسیدم.
ذائقهء امروزها هیچ نمی مانند.
چه بودنهای عجیب
کمین بودند و حرام شدند.
حیف زود از دهان افتادم
دست کم کاش،
بهار دیگر را،
مانده بودی.
یادم باشد فردا ،
از دست دادنت را شعری شوم ...
برای آنها که دوست داشتن را فراموش کرده اند
دوست داشتن را از یاد برده اید
مثل هر چیز دروغ
عشق هایتان را نیز.
گوئی زندگی را مرگ،
دروغ را حقیقت می پندارید.
نه از غنچه زدن یاس ها خبرتان می شود،
نه از شبی که
مثل تابوتی سیاه
از جلوتان می گذرد.
دوست داشتن را از یاد برده اید
عشق های دروغتان را هم.
بهجت آیسان - برگردان: نادر امید
این عشق، این شهر، این غم
۱.
بدرود
ردٌ پایم،
تو کوچه های دربدری.
بدرود
عزیزم،
که آسمان دیگری برای خود ساختی.
بدرود
سوتی که زدم،
آوازی که خواندم،
زیر بارش تند برف ها.
بدرود
چهرهء مادرم،
تو آئینهء رنگ و رو رفته و تنها،
با چارقد همیشه سفیدت.
بدرود
آنچه رو درخت زیرفون،
زیر نور ماه کنده بودم.
بدرود
درخشش هیمه های سوزان
در دور دست ها
بدرود.
۲.
روزی خواهد آمد
و امروز خاطره ای خواهد شد،
حالا هر چه هست.
این نیمکتی که رویش نشستیم،
این ساعت شنی، این نسیم، این کمدی قدیمی،
این صندلی شکسته،
این قلب مفت و ارزون،
این عشق،
حالا هر چه هست.
۳.
بدرود
ردٌ پایم،
تو کوچه های دربدری.
بدرود
نوشته های نصفه نیمه مانده،
روی دیوارها
بدرود.
روزی خواهد رسید،
که آبهای زیرِ زمین جاری خواهند شد.
من می روم
و این شهر را، این باران را،
این خیالات را.
این عشق را، این اوقات تلخی را،
و این کدورت را،
به شما وا می گذارم.
Behcat Aysan - برگردان: نادر امید