خانه عناوین مطالب تماس با من

گفتگوهای تنهائی

گفتگوهای تنهائی

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • در خاطرات زیستن
  • چشم دل
  • یک روز می فهمی
  • آشوب عشق
  • بودن یا ...
  • چه بی حاصل
  • طعم دیروزها
  • تو کجائی؟
  • می روم
  • پائیز
  • روشنائی ناگهان
  • گلی که امروز می خندد
  • خطوط اطراف چشمانم
  • دست کشیدم از دنیا
  • تاوان آتشی که ...

بایگانی

  • تیر 1383 3
  • آبان 1382 12
  • مهر 1382 7
  • شهریور 1382 5
  • تیر 1382 10
  • خرداد 1382 13
  • اردیبهشت 1382 3

آمار : 17178 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • حیدر بابا شنبه 28 تیر‌ماه سال 1382 14:27
    حیدر بابا گل غنچه سی خنداندی اما حیف اورک غذاسی قاندی زندگانلیق بیر قارانلیق زنداندی بو زندانین دربچه سین آچان یوخ بو دارلیقدان بیر قورتولوب قاچان یوخ بیر سوروشون بو قارقنمیش فلکدن نه ایستیور بو قوردوغی کلکدن دینه گچرت اولدوزلاری الکدن قوی تکولسون بو یریوزی داغلسین بو شیطانلیق قورقوسی بیر یغیلسین حیدر بابا گیلر بوتون...
  • کجائی شنبه 28 تیر‌ماه سال 1382 08:41
    آسمان را نگاه کردم با چشم خیس، زمین را نگاه کردم زمین ماتم گرفته آبها امروز به خون می مانند، قدیمی، تازه، بزرگ، کوچک، سیاه، سرخ، تمام دردهایم اینجایند. تو کجائی؟ تو و پرنده ها به اندازهء شباهت اشک با اشک بهم شبیه هستین دارند آوازی را می خوانند که آهوی زخمی برای بچه اش می خواند. امروز صبح بازهم روی سیم نشسته اند مرا با...
  • یکی نامت ماندنی سه‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1382 15:52
    پشت سر یکی نامت ماندنی در نهایت همهء از دست رفته ها در پشت آینه ها، نقره در پشت تنهائی، قدرت آری در نهایت، یکی نامت ماندنی یکی هم آن غربت لعنتی تو فرض کن : من هیچ نگریستم، هیچ بر آتش نگرفتم دلم را، و شب ها اهانت را به آغوشم راه ندادم. و و فرض کن همهء شعرها، چشم هایت را، و همهء ترانه ها زلفهایت را نسرود. از فکرم هم...
  • روز قیامت ( چیزی بگو ) دوشنبه 16 تیر‌ماه سال 1382 15:21
    چیزی بگو در زمان برانگیختگی دریاها و بلعیده شدن کوه ها ، چیزی بگو در فرو افتادن یکی یکی ستاره ها چیزی بگو دارم فراموشت میکنم بگو وقتی زمین دیگرگونه میشود و آسمان دیگر گون در تکانده شدن آسمان بی انتهای آویزان آنجا که چون پروانه ها گرد آتش خواهیم چرخید چیزی بگو دارم فراموشت میکنم بگو وقتیکه رازهای پنهان قلب ها وسط ریخته...
  • یالان دنیا سه‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1382 14:33
    سنین بهره ن ییه ن کیم دیر؟ کیمینکی سن، ییه ن کیم دیر؟ سنه دوغری دیه ن کیم دیر؟ یالان دنیا، یالان دنیا! سنی فرزانه لر آتدی قاپیپ دیوانه لر توتدی کیمی آلدی، کیمی ساتدی ساتان دنیا، آلان دنیا بوغولایدین، دوغان یئرده دوغوب خلقی بوغان یئرده اوغول نعشین اوغان یئرده آنا زولفون یولان دنیا ننه قارنی، ایلک بئشیگین قبرستانلیق،...
  • درد جادانگی یکشنبه 8 تیر‌ماه سال 1382 16:10
    ما نمی توانیم خودمان را فارغ از وجود تصور کنیم. جهان مرئی محسوس، جهانی که آفریدهء غریزهء صیانت نفس است، بر من بسی تنگ است. به دخمه ای می ماند که روح من در آن، به عبث بال و پر به دیوارهایش می کوبد. از هوای بی هوائیش در حال خفقانم. هر چه بیشتر و بیشتر می خواهم خودم باشم و در عین حال بی آنکه از خویشتن بودنم بکاهم،‌...
  • شب را نوشیده ام یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1382 16:09
    شب را نوشیده ام/ و بر این شاخه های شکسته می گریم/ مرا تنها گذار/ ای چشم تبدار سرگردان/ مرا با رنج بودن تنها گذار/ مگذار خواب وجودم را پرپر کنم..../ او را بگو/ تپش جهنمی مست!/ او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام/ نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.« سهراب » . نمی دانم این شبهای بی همه چیز از جان من چه می خواهند، شبیه...
  • بگذارید این وطن دوباره وطن شود سه‌شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1382 15:05
    بگذارید این وطن دوباره وطن شود. بگذارید دوباره همان رؤیائی شود که بود. بگذارید پیشاهنگ دشت شود و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید. ( این وطن هرگز برای من وطن نبود. ) بگذارید این وطن رؤیائی باشد که رؤیا پروران در رؤیای خویش داشته اند. بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود. سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنائی...
  • شب شکن یکشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1382 10:35
    دم غروب آمادهء رفتن می شود . شب، تشنه کام پیش می آید. و خستگان روز به پستوها می خزند. و ترسو ها نیز. او و هزاران مرد جسور اما درآویختن شب را بیرون می زنند. مردانی که جرعه ای آزادی را تشنه کامند هنوز. باز نمیداردش نگران چشم های مادر چشم های نگران وطن پیش ازین خواسته بودند. و او چون شب شکنی بیرون می زند. ««« تقدیم به...
  • شعر سرخ یکشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1382 10:27
    در گذرگاه روز بلندی از آغاز خشمگین قبیلهء ما بر کمرگاه کوه سوار بر اسب با چشمانی که تمامی دره ها را در خود جای می داد یک لحظه ایستادند آفتاب چنان گرم می تابید که رخوت گرم زمین از ساقهاشان بالا می رفت همگی بر تخته سنگها فرو لغزیدند و بی آنکه لگام اسب هاشان را به درخت های خشک ببندند خوابیدند. کلاه بر صورت مست خواب، و...
  • کوی دانشگاه شنبه 24 خرداد‌ماه سال 1382 12:35
    زمان آبستن است من این را حس کردم صبح که از جلوی کوی رد میشدم یکی انگار در گوشم مرتب می خواند: شب بازی با مرگ بوده شب خونریز و درد بوده شب جادوی عشق بوده و صبح بوی خون در فضا منتشر و کسی بروی خویش نمی آورد انگار که دیشب هیچ نبوده ولی من که فهمیده بودم دیشب بوی گوگرد و خون بوده بهم آغشته و فریاد آزادی و رگبار گلوله بوده...
  • از سال بلوا شنبه 24 خرداد‌ماه سال 1382 10:55
    مردی بود که بخاطر موهاش باد سختی درگرفته بود. خدا نکند که طبیعت بخواهد موهای گندمزار را شانه بزند، ... خدا بخواهد که باد سرٍ بازی داشته باشد. حالا یا با موهای او یا با دل من چه فرق میکند؟ ..... دنیای کودکی ام بسرعت می گریخت. گاهی احساس میکردم دنیا بر اساس عقل و منطق مردانه میگردد که مردها شوهر زن ها بشوند و خردشان...
  • اطلاعیه دوشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1382 09:02
    روی تیر چراغ برق نوشته بود اطلاعیه. به یک شریک خوش نفس احتیاج است. آدرس ... دم ظهر یک توک پا رفتم آنجا. گفتم منم. گفت تو کی هستی؟ گفتم شریک خوش نفس. گفت سرمایه از من، کار از تو. از همان روز شروع کردم و تا شب بشود صد و چهل و پنج بادکنک را باد کردم و ترکاندم. گفت چرا همچین کرده ای، پسر؟ گفتم همیشه با باد آخری می ترکد،...
  • بوی چوب دوشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1382 08:56
    صبح که از خواب بیدار شده بود مثل هر روز یاد من افتاده بود و غم بزرگی انگار محکم به قلبش خورده بود. من مدام به ذهنش می آمدم، هر بار شکل تازه ای داشتم، و گاه آنچنان محو و کمرنگ بودم که انگار دارد از لای مه نگاهم میکند... خیلی دلم میخواست بدانم که چه احساسی دارد. وقتی مرا بوسید دیگر چشمهاش را نبست تا تأثیر بوسه را در...
  • به استانبول برف می اومد شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1382 15:12
    " به استانبول برف می اومد " شاهکار دیگری است از شاعر معاصر و مبارز ترک: ابراهیم صدری. سعی کردم ترجمه اش کنم، هر چند نتیجه آنچنان جالب نشد ولی برای آشنائی با شاعر هم که شده گفتم شما را هم در آن شریک کنم. " به استانبول برف می اومد "................ İstanbul'a Kar Yağıyordu زمستون هفتادونه...
  • هجوم خالی سه‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1382 12:03
    نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف/ نمی رهاند/ و فکر میکنم/ که این ترنم موزون حزن تا به ابد/ شنیده خواهد شد/.... سهراب. داشتم فکر میکردم چه فرق است بین حس رسیدن به شهر دوری که مدتها بود منتظرش بودی و دم غروب خسته و مست جاده ها، می خواهی برسی،،، و حس رسیدن به خونهء خودت بعد از مسافرتی طولانی و خیال انگیز، دم صبح گیج و...
  • لوح گور یکشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1382 11:54
    اگر غمی هست بگذار باران باشد و این باران را بگذار تا غم تلخی باشد از سر غمخواری. و این جنگل های سرسبز در این جای در آرزوی آن باشند که مگر من ناگزیر به برخاستن شوم تا در درون من بیدار شوند. من اما جاودانه بخواهم خفت زیرا اکنون که من اینچنین در تپه های کبودی که بر فراز سرم خفته اند بسان درختی ریشه ها باز گسترده ام، دیگر...
  • وزش دوست یا ...‌؟ شنبه 10 خرداد‌ماه سال 1382 15:08
    در وزش نوازشگر یک دوست همهء خود را سپرده بودم یک روز. امروز که به خود آمده ام ، نه از وزش و دوست اثری میبینم ، و نه از خود. نمی دانم در خاطر، وزشی نوازشگر باید یا تن دبادی تاراجگر؟
  • مثل همیشه ... سه‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1382 09:15
    مثل همیشه آخرش تسلیم خواهم شد، میدانم و این تقدیر را انگار به جبر گردن نهاده ام که دلخوش چند لحظهء کوتاه و عاریتی نباشم. بی ربط نیست که در اوج شادترین لحظه ها یم نیز انگار کسی از پشت سر تلنگرم میزند تا بیهوده دلخوش هیچ چیز نباشم، میدانم که حسادت خویش را هیچ تاب تحمل ندارد و در بزنگاه تمام فرصت هایم در کمینم نشسته....
  • فرصتی برای حرف زدن شنبه 3 خرداد‌ماه سال 1382 10:28
    در فرصتی که دست می دهد برای شنیده شدنم انگاری که زنگ راحت باشی باشد بعد روزمرگیهای خسته کننده و ملال آور، میخواهم تمام خستگی سالهای تنهائیم را درکنم. تمام روزهای بیکسی و غربتم میخواهند هرکدام حرفی بشوند برای گفته شدن و شنیده شدن. تمام حرفهای ناگفته و بر زبان نیامده از بی مخاطبی که در ته دلم رسوب کرده اند، دوباره زنده...
  • کوچ آراز شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1382 13:30
    به محبوب و رؤیای عزیزم که با رفتن آراز به سرزمین فرشته ها خیلی تنها ماندند. گاه پیش می آید که مرگ، اصلاْ هم زیبا نیست. هیچکس راضی نیست، باهاش خیلی چیزها می رود. و پشت سر یه جای خالی گنده میماند، یه خلأ ناجور. هیچ کار از هیچ کس برنمی آید که، فکر اصلاْ قد نمی دهد که. مثلاْ بابابزرگ که مرد آب از آب تکان نخورد، همه نگران...
  • سرآغاز چهارشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1382 11:41
    در همهء سرآغازها منبع جادوئی هست برای نگاهبانی ما و یاری دادن ما برای زندگی بیا تا باصفا به جاهای دور روانه شویم و مگذار هیچ احساسات خانه و کاشانه پایبند ما شود روح کیهانی در پی آن نیست که ما را باز دارد و لیکن ما را مرحله به مرحله به فضاهای پهناورتر بالا میبرد چنین باشد، دل من : بی پایانی را بدرود گوی ! ¤¤¤¤¤¤ هرمان...
  • در حسرت غربت چهارشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1382 11:40
    نه در رفتن حرکتی بود / نه در ماندن سکونی / ... // شاملو دلش عجیب هوای غربت داشت . نه اینکه مرغان مهاجر را دیده باشد و شیفتهء دل کندن و رفتن و سرزمینهای تازه را جستجو کردن ، نه اینکه برا ی دوباره شروع کردن ، میخواست فقط دور شود ، میخواست گم کند آنچه را اکنون دوره اش کرده بود ، حتی به قیمت گم کردن خویش . این روزهای...
  • 53
  • 1
  • صفحه 2